دوباره خدا...

رفتن برایش دشوار و ماندن برایش دشوارتر...

وقتی دل در گروی گل قاصدک دارد و میل رفتن ندارد اما تقدیر برایش همراهی با باد را رقم زده..!!

و کیست که نداند جدایی چیست؟؟

وقتی پای سرنوشت لنگ بزند اگر دنیا هم سر و ته شود تنها چیزی که نباید بیافتد اتفاق است...

در کارش نباید شک کرد؛خدا را می گویم..

ایمان بیاور که همه چیز برنامه ریزی شده و حساب شده است.!!

وقتی که باد قاصدک را روی گیسوی دخترکی می نشاند

او دوباره عاشق می شود!

دردش التیام می بخشد گویی دست خدا مرحم زخمش شده!!

 همانجاست که قاصدک جوان خودنمایی می کند و دوباره زندگی به جریان می افتد..!!

 

دوباره رقص باد و دوباره عاشقی

دوباره درد جدایی و التیام دست خدا...

دوباره سکوت و اشک و آه و فراق!!

دوباره خدا و خدا و خدا و خدا...

/ 0 نظر / 14 بازدید